سنگ‌هایی از فلاخن: سلسله بحث‌های تئوریک در باب «آزادی و دموکراسی» - قسمت صد و دوازده

«حقیقت دموکراسی»، «حقیقت سوسیالیسم» و «حقیقت جامعه مدنی»

 

یادآوری کنیم که آنتونیو گرامشی در دهه 1920 در زمانی که در زندان بود و در زمانی که انقلاب اکتبر روسیه به‌عنوان اولین انقلاب سوسیالیستی به وقوع پیوست اندیشه‌های خودش را تنظیم کرد. بی‌شک در آن زمان لنین بر این باور بود که «تنها در روسیه که یک کشور عقب مانده است نمی‌توان انقلاب کرد زیرا انقلاب منزوی می‌شود» علی‌هذا لنین امید داشت که انقلاب روسیه تنها گام اول و عامل الهام بخش برای انقلاب آلمان باشد اما برعکس انتظار لنین و مارکس انقلاب در آلمان به سرانجام نرسید. بنابراین آنتونیو گرامشی بر این باور بود که «در جوامع سرمایه‌داری دولت دارای مشروعیت است و مردم به آن احترام می‌گذارند. لذا از نظر او طرح ضربتی مارکسیسم‌ها برای گرفتن قدرت از بالا از طریق یک اقدام ضربتی کار نخواهد کرد و مردم در جامعه سرمایه‌داری اقدامی غیر دموکراتیک می‌دانند زیرا مردم دموکراسی را به‌عنوان چیزی می‌دانند که برایش جنگیده‌اند و آن را به دست آورده‌اند یعنی دموکراسی را به‌عنوان یک فرصت برای پیروزی در مبارزه در راستای برخی از رفرم‌ها نگاه می‌کنند.»

شاید بهتر باشد که رویکرد آنتونیو گرامشی را این‌چنین مطرح کنیم که «حقوق دموکراتیک در کشورهای مترو پل سرمایه‌داری مردم از طریق مبارزه به‌دست آورده‌اند» فراموش نکنیم که «کارگران تا سال 1880 در کشورهای مترو پل سرمایه‌داری حق رأی هم نداشتند و حقوق دموکراتیک اعم از حق رأی اتحادیه تشکیلات داشتن مطبوعات آزاد بعداً با مبارزه به‌دست آوردند». البته بی‌شک این حقوق دموکراتیک برای ادای مبارزه آن‌ها امری ضروری در جامعه سرمایه‌داری می‌باشند زیرا همیشه آن‌ها نمی‌توانند توسط فعالیت به‌صورت زیر زمینی و در زندان‌ها مبارزه خود را در شکل فراگیر به انجام برسانند.

24 - اختلاف رویکردی که بین ژان ژاک روسو و کارل مارکس در عرصه تبیین پایه‌های دموکراسی وجود داشت به‌خاطر آن بود که «ژان ژاک روسو در مسئله قراردادهای اجتماعی بر این باور بود که انسان‌ها به‌صورت غریزی طماع و به دنبال منافع شخصی شأن می‌باشند و لذا در همین رابطه بود که او احتیاج به حکومت و قدرت سیاسی یا دولت در جامعه به‌خاطر همین مهار انسان‌های طماعی می‌دانست که به‌دنبال منافع شخصی خودشان می‌باشد». مع‌هذا در همین رابطه او «تمامی پایه حکومت و دولت و قدرت سیاسی در قراردادهای اجتماعی از اینجا پایه‌گذاری می‌کند.»

اما مارکس در مخالفت با روسو می‌گفت که «روسو مسئله اجتماعی انسان را به‌صورت فردی تحلیل می‌کند» مارکس در نقد رویکرد روسو می‌گفت «افراد جامعه بالطبع خودپرست نیستند آن‌ها در بستر جامعه خودپرست می‌شوند». با عنایت به اینکه «مارکس افراد جامعه را به‌صورت مجرد نمی‌دید و انسان‌ها و یا افراد را در رابطه با اجتماع تعریف می‌کرد» و در تعریف انسان می‌گفت «انسان موجود اجتماعی است و انسان در فردیت زندگی نمی‌کند انسان حیوانی اجتماعی است و انسان اجتماع ساخت و اجتماع انسان را.»

لهذا به همین دلیل بود که «مارکس در اندیشه‌های خودش برعکس روسو جمع را در برابر فرد قرار نمی‌داد بلکه از اعتلای جمع به اعتلای فرد در جامعه سوسیالیستی مورد نظر خودش می‌رسد که این کاملاً برعکس رویکرد ژان ژاک روسو بود چرا که از آنجایی‌که روسو از خودپرستی بالطبع و غریزی انسان به جدال بین فرد و جامعه می‌رسد در عرصه جدال لاینحل بین فرد و جامعه به نیاز انسان به حکومت و قدرت سیاسی یا دولت می‌رسید اما مارکس (برعکس روسو) فرد را در رابطه با اجتماع تعریف می‌کرد نه مجرد از اجتماع و انسان را موجود اجتماعی می‌خواند.»

باری در جمع بندی رویکرد مختلف آن‌ها همچنین می‌توانیم بگوییم که «روسو و هگل دولت‌ها را عقلانی می‌دانستند اما مارکس دولت‌ها را غیرعقلانی تعریف می‌کرد» و باز در همین رابطه بود که «مارکس به دموکراسی ابزاری به‌عنوان بستر دستیابی به سوسیالیسم در جامعه سرمایه‌داری تکیه می‌کرد و به‌دنبال پلی بین دموکراسی و سوسیالیسم در زمان گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم بود»، اما برعکس «هگل از دولت شروع می‌کرد» همچنین «مارکس در تبیین انسان از اجتماع شروع می‌کرد». هگل «دولت را عامل فعال می‌دانست اما مارکس جامعه را عامل فعال تعریف می‌کرد.»

لازم به ذکر است که «مارکس از بعد از کمون پاریس بود که در دو اثر برجسته خودش یعنی کمون پاریس و نقد برنامه گوتا به‌صورت مشخص دولت را مطرح کرد و با طرح دیکتاتوری پرولتاریا نظریه برتری دولت بر جامعه را مطرح کرد» و البته این رویکرد برعکس اندیشه‌های گذشته‌اش بود. اضافه کنیم که «تناقض بورژوازی دموکراتیک که کارل مارکس از آن سخن می‌گفت نزدیک به 150 سال است که در جوامع سرمایه‌داری کشورهای متروپل ظاهر نمی‌شود.»

در خصوص تناقض بورژوازی از نظر کارل مارکس لازم به ذکر است که او بر این باور بود که «طبقه سرمایه‌دار نمی‌تواند در آن واحد هم کارگران را استثمار کند و هم به آن‌ها دموکراسی و حق رأی بدهد زیرا طبقه کارگر در جوامع سرمایه‌داری اکثریت دارند و لذا وقتی حق رأی به‌دست بیاورند به احزاب سوسیالیستی بر علیه سرمایه‌داری رأی‌خواهند داد». البته مکتب فرانکفورت در پاسخ به عدم تحقق تناقض مارکس در جوامع سرمایه‌داری در 150 سال گذشته می‌گویند که «بورژوازی با ترفندهای مختلف از جمله صنعت فرهنگ مردم را از نیازها و خواست‌های اصلی و واقعی خود دور کرده است و برای آن‌ها نیازها و خواست‌های کاذب ایجاد کرده است» بی‌شک خود این پاسخ مکتب فرانکفورت «متناقض با رویکرد جامعه و فرد در اندیشه‌های کارل مارکس می‌باشد» که فوقا به ذکر آن پرداختیم، بیافزاییم که باز در همین رابطه است که «نیروهای مارکسیستی در جوامع لیبرال دموکراسی سرمایه‌داری (با اینکه می‌توانند نظرها و اندیشه‌های مارکسیستی خود را آزادانه بیان و تبلیغ و ترویج بکنند) اما هرگز نمی‌توانند اندیشه‌های خودشان را به‌صورت گفتمان مسلط در آن جوامع درآورند» و یا به‌بیان‌دیگر «نمی‌توانند هژمونی گفتمانی را در آن جوامع از آن خود بکنند.»

25 - تفاوت دموکراسی در نظام دموکراسی سوسیالیستی سه مؤلفه‌ای با دموکراسی در لیبرال دموکراسی سرمایه‌داری در این است که «در دموکراسی سوسیالیستی سه مؤلفه‌ای توده‌ها به‌صورت مستمر حضور دارند اما در لیبرال دموکراسی سرمایه‌داری توده‌ها فقط رأی می‌دهند و بعد می‌روند در خانه». دلایل حضور دائم توده‌ها در دموکراسی سوسیالیستی سه مؤلفه‌ای عبارتند از اینکه:

اولاً در دموکراسی سوسیالیستی سه مؤلفه‌ای «شوراهای فراگیر خودجوش تکوین یافته از پایین بستری هستند که توسط آن مردم به‌صورت مستمر و مستقیم بر سرنوشت خودشان حاکم می‌باشند.»

ثانیاً این «دموکراسی شوراها در دموکراسی سوسیالیستی سه مؤلفه‌ای ترکیبی از دموکراسی مشارکتی و دموکراسی مستقیم می‌باشند.»

ثالثاً شوراها در نظام دموکراسی سوسیالیستی سه مؤلفه‌ای «صورت روند و پروسه دارند نه پروژه‌ای تمام شده.»

رابعاً در دموکراسی سوسیالیستی سه مؤلفه‌ای «دولت و حاکمیت حزبی نیستند بلکه سنتز انتخاب شوراها می‌باشند.»

خامسا لیبرال دموکراسی سرمایه‌داری «دموکراسی غیرمستقیم است در صورتی که دموکراسی سوسیالیستی سه مؤلفه‌ای دموکراسی مستقیم و مشارکتی و شورایی است.»

خامسا در تحلیل نهایی «دموکراسی سوسیالیستی سه مؤلفه‌ای به‌عنوان یک پروسه و روند محصول پیوند فرهنگ دموکراتیک و نهادهای دموکراتیک می‌باشند» بنابراین بدون‌تردید «جایگاه شوراهای خودجوش و تکوین یافته از پایین فراگیر و همگانی به‌عنوان نهادهای دموکراتیک در عرصه پروسه تکوین دموکراسی سوسیالیستی سه مؤلفه‌ای می‌باشند.»

در خصوص تقدم و تأخّر فرهنگ دموکراتیک یا نهادهای دموکراتیک در راستای تکوین پروسس دموکراسی سوسیالیستی سه مؤلفه‌ای یا اجتماعی کردن قدرت سیاسی و قدرت اقتصادی و قدرت معرفتی باید داوری کنیم که این دو مؤلفه صورت تنگاتنگ و دیالکتیکی دارند یعنی آنچنانکه فرهنگ دموکراتیکی می‌تواند بسترساز تکوین نهادهای دموکراتیکی در جامعه بشوند، نهادهای دموکراتیکی در جامعه هم می‌توانند بسترساز اعتلای فرهنگ دموکراتیکی در آن جامعه بشوند. لذا در همین رابطه می‌توانیم نتیجه گیری کنیم که «برعکس رویکرد مارکسیستی برای دستیابی به دموکراسی در جامعه ایران هرگز نباید به انتظار قطار تاریخ بنشینیم چراکه دموکراسی را باید بسازیم و برای ساختن دموکراسی سه مؤلفه‌ای تکوین یافته از پایین باید بر بستر سه پایه تکیه بکنیم» که عبارتند از:

ادامه دارد

نشر مستضعفین 200 - اول اسفند ماه